بعد از ناهار رفتیم یه باغچه خونوادگی دیگه تا کاهو سکنجبین و آجیل خوردیم هوا کم کم داشت تاریک میشد البته در این بین حسن شماعی زاده هم داشت میخوند ؟!....
همه هم یه دوربین دستشون بود داشتن ثبت لحظه ها میکردن؟
داشت یادم میرفت سیب زمینی تنوری هم خوردیم خداییش که خیلی خوردیم بعد نوبت رسید به شام که به طرز سنتی ذغال رو از چوب تهیه کردیم و در آخر بوی جوجه کبابو.......
خلاصه خیلی خوش گذشت ولی خیلی بوی دود گرفتیم فکر کنم میکروبهای بدنمون همه مردن؟!!!!!
گاهی وقتا یه روزهایی میرن قسمت خاطره های خوب آدم خوبه که ما آدما اونارو خوب فایل بندی کنیم یه وقتایی یادآوریش آدمو آروم میکنه .
شاد باشین
با صدای گریه خودم به این دنیا آلوده شدم.
به سادگی همین گریه به این دنیا دل بستم و الان به خاطر خودم تواین دنیا دست و پا میزنم.
با این تفاوت که دیگر گریه نمی کنم شاید می خواهم از این دنیا دور بشم
ولی منم به نوعی به این دنیا آلوده شدم.
راستی من کیستم؟!...؟!....؟!......
چند روز پیش رفته بودیم بازار(15خرداد)چه خبر بود مردم نمی دونستن چه جوری خرید کنن خدا رحم کرده گرونیه!!!!
از خروجی مترو گرفتار ترافیک شدیم تا پاساژ زضا اونجا هم که دیگه نگو سگ میزد گربه میرقصید .
بعد جالب بود خانوما همه خندون و شاد آقایونو با یه من عسلم نمیشد خوردهر جا که یه زن ومرد وایساده بودن صدای
دعواشون خیلی راحت به گوش میرسید.آقا داشت خانومو راضی می کرد که خیلی واجب نیست همه چی بخری خانومم که اصلا زیر بار نمیرفت.
توی مغازه مادر یه لباس تن بچه بیچاره کرده بعد با موبایلم حرف میزد بچه داشت خودشو میکشت میگفت گرمشه ولی مادر که با دیدن لباسها ذوق
کرده بود دیگه بچه کیلویی چند؟!!
دیوونه شدم خوب بودا ولی انقدر تنوع جنس زیاده که آدم گیج میشه خانوما هم که عادت ندارن مغازه اول خرید کنن اول باید همه مغازه هارو ببینن
بعد یا برمی گردن مغازه اول جنس مورد نظر رو میخرن یا اگر مثل مادربزرگ من باشن میان خونه فردا دوباره راهی کوچه و بازار میشن.
میدونید اشکالمون چیه ؟اینکه اعتماد به نفس نداریم همیشه یه نفر باید تایید کنه.اصلا علت شلوغی مغازه ها چیه ؟واسه خاطر اینکه هرنفری که
میخواد خرید کنه حداقل دونفر دیگه همراه داره تا اونا تایید کنن اصلا فکر نمی کنه این چیزی که پوشیده به دردش میخوره یا نه فقط نظر شخص
سوم واسش مهمه.
من یه بار با بابام رفتم خرید یه بلوز پوشید من گفتم خیلی قشنگ نیست ولی اون گفت من توی این بلوز احساس راحتی میکنم منم هیچی نگفتم
ولی اگر این قضیه برعکس بود من اونجا خرید نمی کردم کلی میگشتم بعد که به طور کامل دیوونه میشد میرفتم خونه ولی بابام خیلی راحت
خرید کرد.
البته خیلی از خانوما از اونجایی که به همسرشون خیلی علاقه دارن و میخوان تا حدودی جلوی خرج رو بگیرن زیاد میگردن تا جنس ارزون تر پیدا کنن.
ولی در آخرانا همش بهونه ست خانوم ها خرید رو دوست دارن .الان خودمو کشتم تا این حرف رو زدم چقدر مقدمه چینی کردم خب از اول میگفتم اون روز
با اینکه خیلی خسته شدم ولی روز خوبی بود همین .
دیدین آدم اول یه کاری میکنه بعد مثل ..... پشیمون میشه .
الان دقیقا منم همچین حسی دارم ولی از اونجایی که یه ذره غرور دارم نمیشه.
البته غرور اصلا چبز خوبی نیست ولی نمیشه.گاهی وقتا آدم درس هیی میگیره که اصلا توی اون شرایط آمادگی شو نداره
ولی کاریش نمیشه کرد .فقط برای اینکه خودموآروم کنم میتونم بگه لابد حکمتی داره.
ولی خودمونیم خیلی سخته.
سعادت در تنهایی از راه می رسد.
ابدا نزدیک به پیوند نیست زمانی به در می کوبد
کخ در تنهایی مطلق هستی و در این تنهایی
شاد و مسروری.
طلب کردن تنهایی به معنای از در راندن تو نیست
در واقع به برکت عشق توست که گزران در تنهایی میسر شده.
چنانچه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کینید با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوشته را بخاونید .
در دانشگاه کمبریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوانده شدن کملات در مغز اجنام شده که مخشص می کند که:
مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنهای کملات را پدرازش کرده و کلمه را می خاوند.
به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریختگی این نوشته ها شما توانستید آن را بخاونید.
تو این شهر همه چیز میشه پیدا کرد الا آدما رو.
مردم انقدر تو خودشون فرو رفتن که دیگه دارن محو میشن فقط چندتا سایه از این آدما مونده که اونم با توجه به مد رنگش خاکستری.
خیلی خاکستری شدیم اونم از نوع خنثی .
همین جوری پیش بره تو آلودگی هوا هم گم میشیم چون اونم رنگ ما
خاکستریه.
یه کم اون طرف تر از این شهر خاکستری یه اتاق رنگی میبینم میدونید چرا رنگیه؟
چون هر تیکه رنگی که این آدما از خودشون جدا کردن که خاکستری بشن اونا تو اتاقشون دارن.
اتاقی که لابه لای شاخه و برگ درختاست .شاخه و برگی که که فقط ماه توی اون گیر میکنه و ترجیح میده همون جا بمونه
ولی ما ترجیح میدیم توی همین دنیای خاکستری باشیم
خوش بگذره.....؟
دوست داشتم همراه تو بودم وقتی در اندیشه ی خدا جا داشتی.
شاید اون موقع مرا می فهمیدی که چقدر سخت در جهانی که زمان و مکان معنی ندارد با تو دوام آورده ام .
ولی تو جایی دیگر بودی......
ومن چقدر ساده تو را در تنهایی خود باور کردم .
وقتی تو جایی دیگر بودی.....
بوی پیرهنت چون ابر بهاری تمام اتاق را سفید کرده بود و
اندوهی پاک و مطبوع مرا تسخیر خود.
پیراهنت
روی صندلی بود خالی از تو
ولی معنی تو را داشت همین کافی بود
عقربه ها
هم مثل من نمی خواستند از تو بگذرند.
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو از صندلی بر نمی خواست
دستم را نمی گرفت و
به خیابانم نمی برد.
فکر کنم همه دیگه کم کم یه بار سوار تاکسی شدن . تاکسی که چه عرض کنم . هر کدوم از ما که سوار تاکسی میشیم انگار سوار ماشین خودمون شدیم .
آقایون نسبت به خانومها بیشتر احساس مالکیت دارن البته هستن مردهایی که فرهنگ استفاده از تاکسی رو دارن ولی فکر کنم این در مواقعی رخ میده که یه
خانوم همراهشون باشه در غیر این صورت اصلا رعایت نمی کنن .که از شانس بد ماهم یه آقایی که اصلا به حقوق دیگران توجه نمی کرد با من توی تاکسی همسفر شد.
این آقا تیپی زده بود که حتی خودشم دلش نمی آمد به لباسش دست بزنه ولی انصافا خوش تیپ بود . هنوز 30 ثانیه نبود که ماشین حرکت کرده بود که آقا سیگاربرگ رو روشن کرد !!!!
چشمتون روز بد نبینه من داشتم خفه میشدم در حالی که آقا اصلا به روی خودش نمی آورد. اول خواستم بهش بگم بعد دیدم آدمی که خودش نمی فهمه که ممکن دود دیگران رو اذیت کنه گفتن من هم فایده ای
نداره . خلاصه داشتیم به مقصد نزدیک میشدیم که دیگه طاقتم تموم شد همین که خواستم بهش بگم خودش گفت: دیگه سیگارم تموم شد. من اون موقع فهمیدم آقا از اول هم متوجه بوده ولی ........منم اصلا به روی خودم نیاوردم که تو با کی حرف زدی ولی خیلی ناراحت شدم آخه واقعا مردم آزاری درسته ؟؟؟؟
از شانس بد در ادامه مسیر هم همسفر بودیم آقا داشت با یه کلاسی که فقط خاص خودش بود جلو من راه میرفت که از قضا یه کارگر زحمتکش برای صبحانه ی خودش شیر خریده بود و لطف کرد همه ی شیر رو روی آقای خوش تیپ ریخت .
وای باید بودین و قیافش رو میدیدین از اون جایی هم که خیلی کلاس داشت و خودشو گرفته بود قدرت تکلم نداشت یا شایدم فرامش کرده بود .
منم که از کنارش رد شدم بهش لبخندی زدم که اگر توی گوشش میزدم دردش کمتر بود.
بیچاره هر چی به من خندیده بود حالا یه آدمهایی بهش می خندیدن که نگو از بچه ی پیش دبستانی گرفته تا همون گارگر .
دلم خنک شد حقش بود تا اون باشه دیگه کسی و اذیت نکنه بعدشم لبخند بزنه.
اون موقع که ضایع شدنشو دیدم به این جمله مادربزرگم یقین آوردم که میگه:
بهشت وجهنم همین دنیاست.
از شنبه دلمونو صابون زدیم گفتیم شبه جمعه ای میگیریم می خوابیم تخت. فردام که جمعه ست یه خواب راحتی می کنیم .ولی مثل همیشه نشد که ساعت 3 نصف شب یکی از دوستان که به من لطف دارن تک زنگ زدن و من کاملا از خواب بیدار شدم.
ساعت 3:30 یه پشه که نمیدونم از کجا اومده بود انقدر سمج بودکه دیوونم کرد.خلاصه تا 4 سعی کردم خودمو بخوابونم بالاخره خوابیدم . ولی کاش نمی خوابیدم خواب دیدم از پله های یه ساختمون که نمی دونم چند طبقه بود می رفتم بالا .
آخرم نرسیدم به بالای ساختمون .انقدر رفتم بالا که فکر کنم روحم خسته شد و باعث شد از خواب بیدار شم خدا خیرش بده اگه همین جور پیش می رفتم تمام عضلاتم می گرفت. از خواب بیدار شدم ساعت 6 بود من هنوز یه خواب راحت نکرده بودم ولی یه تجربه شد تا دیگه هوس یه خواب راحت نکنم به دیوونه شدنش نمی ارزه.ای کاش لااقل مثل هر شب می خوابیدم راستش تازه فهمیدم که هرشب چه قدر راحت می خوابم ولی خودم خبر نداشتم
هنوز با خودم درگیر بودم که امروز رفتم دانشگاه
استاد اومد و گفت : برین ذغال و روزنامه بخرین .بعد گفت هر چی که به ذهنتون میرسه روی روزنامه با استفاده از پهنای ذغال وبا سرعت بنویسید .
همون لحظه به دوستم گفتم دوباره شروع شد بازم کارای تکراری . اونم گفت موافقم.
اولش اصلا دوست نداشتم که این تمرینو انجام بدم ولی خوب بایدی بود .روزنامه رو باز کردم روی اون همه خط ریزو یکنواخت اون حرفی رو که دوست داشتم با سایز بزرگ نوشتم. بعد دیدم نه انگار یه جور دیگه ست
هر کی هر چی به ذهنش اومد نوشت یکی نوشت رفیق بی کلک مادر- عزیزم جای تو خالی -چقدر دود خوردیم - اهل کاشانم -تداخل سمت چپ و راست مغز و............
خلاصه همه نوشتن . فرقی که امروز با بقیه روزا داشت این بود که کارا اصلا شبیه هم نبود از طرز نوستن گرفته تا حرف و نوع مواد مصرفی و نوع خطوط و..........
هیچ کس ازت نمی پرسید داری چیکار میکنی ؟
کلاس که تموم شد همه سیاه .ذغالی . کثیف ولی همه با یه برق خاصی لبخند می زدن بچه هایی که هر روز سیاه بودن امروز سیاه تر هم شده بودن ولی خوشحال بودن و از همه ی اونا خوشحال تر من بودم
هنوزم خوشحالم.
شما هم که این مطلبو می خونید هرچی که به ذهنتون میاد بنویسید شاید معنی نداشته باشه ولی یه تجربه ی جالبیه
امتحان کنید
جدیدا با خودم خیلی درگیرم .
نمیدونم چرا ولی از دست خودم راضی نیستم . دلم می خواد گریه کنم ولی اشکامو پیدا نمی کنم . دلم می خواد حرف بزنم ولی کلمه ها رو تو فضا گم کردم .
دلم می خواد فریاد بزنم ولی راه گلوم بسته شده .
تنها کاری که نمی خواستم انجام بدم این بود که بنویسم ولی نمیدونم چرا نوشتم .
چشم مرا تا همه جا می برد الا خودم . در هر نگاهم کسی می شکند . من در دور ایستاده ام و در فکر فرو رفته ام . به تنها کسی که نگاه نمی کنم خودم هستم . صفحه ی ذهنم پر شده از دیگران . جایی برای خود ندارم و به خاطر همین احساس تنها یی میکنم .
آری تنها شدم ...
تنها تر ازفصلی که گذشت . هنوز در دور ایستاده ام . در فکر فرو رفته ام ولی خوشحالم که اشک هایم رو پیدا کردم و میتوانم آنها را بلند بلند بخوانم .
یادمه اول ابتدایی بودم درست زمانی که یه بچه تازه معنی حرفی رو به طور کامل درک میکنه .معلم می گفت ما ها هم می نوشتیم خیلی تو باغ نبودیم ولی همون موقع
میفهمیدم من حق انتخاب یه حس جدید و ندارم . وقتی زنگ دیکته میشد یه جمله رو از حفظ می نوشتم (سارا انار دارد ) شاید این جمله رو بیشتر از 20 بار نوشتم ودیگه ازش خسته شده بودم . اون موقع فقط خسته میشدم ولی الان که فکر میکنم به خودم میگم بابا چرا هیچ وقت کسی از سارا نپرسید اصلا انار دوست داری یا نه؟
سارا هم یکی مثل من بود اونم خودش تجربه نکرده بود چه میوه ای رو دوست داره ... اونم فکر میکرد تنها میوه ی خوب روی زمین انار .چون میوه ی دیگه ای رو نخورده بود.
چقدر مقدمه چینی کردم تا حرفمو بزنم راستش بحثم سر میوه نیست سر اینه که چرا ما حق نداریم یه حس جدید و تجربه کنیم .حس جدید میتونه پیدا کردن مفهوم واقعی اسلام باشه . چشممونو که وا کردیم بچه مسلمون بودیم . هر وقت تو عالم بچگی خواستیم به قرآن دست بزنیم بزرگترا گفتن دست نزنی ها گناه داره .واقعا گناه داشت اگه من
اون موقعی که دلم می خواست قرآن میخوندم .شاید اگر اون موقع قرآن میخوندم الان راحت تر با خیلی چیزها کنار می امدم شاید به یه نوع باور میرسیدم . شاید مثل خیلی از این مردم از روز قیامت نمیترسیدم. از روز قیامت بهمون چی گفتن .گفتن اول صدای یه شیپور میاد بعد همه ی مرده ها زنده میشن . این حرف برای یه بچه خیلی بد چون ترسی رو تو دلش میندازه که دیگه نمیتونه به اون ترس غلبه کنه. خلاصه عالم بچگی تموم شد . شدم اینیکه الان داره مینویسه مغزم پر شده از عقاید مردم . دیگه خواسته و ناخواسته از اسلام دور شدم .
امسال زیاد بودن مردمی که مسلمون شده بودن وقتی مجری تلویزیون ازشون میپرسید چه حالی دارین نمی تونستن جواب بدن چون خودشون نتونستن حال خودشونو درک کنن . فکر کنم اونا اسلام رو قشنگ حس کردن .
من فکر میکنم حس خوبی داشتن لااقل حسی بوده که من تا به حال تجربش نکردم . من نمیگم اسلام رو قبول ندارم ولی خیلی روش تعصب ندارم نمیدونم شاید افکار من اشتباه . من دوست دارم به زندگیم یه حس خوبی داشته باشم ولی نمیشه چون از بچگی این جوری بزرگ شدم ولی فکر میکنم وقتی در انتظار مرگ باشم یه حس جدیدی داشته باشم از این بابت خوشحالم.به نظرم مرگ حس خوبیه . چه اونیکه راحت میمیره چه اونیکه سخت تسلیم میشه هردو یه حس جدید.
هر آدمی که روی کره زمین زندگی میکنه به زندگی پس از مرگ اعتقاد داره . به نظرم خوبه که در مورد برزخ حرف نزنیم یا حرفم که میزنیم قاطعانه نباشه .
به نظر من خدا ما آدما رو تو این دنیا کنار هم قرار داده تا اون دنیا تنهایی رو تجربه کنیم لااقل این تنهایی هم میتونه یه حس جدید باشه پس ما نمیتونیم دنیای
برزخی کس دیگه ای رو ببینیم چون یه جور حقشو ضایع کردیم. دنیای برزخی هر کس مخصوص خودشه پس من اگر برزخ اونو ببینم نمیتونم اونو حس کنم .
در کل دنبال یه حس جدیدم حسی که فقط خودم درکش کنم....
واژه انسان در فرهنگ ما یعنی یه مشت استخوان که به واسطه ی تارو پود سرپاست . بستگی به جنس این تارو پود برامون اسم می زارن . بعد به زور باید حرف بزنیم . به
بعضی ها هم اجازه حرف زدن داده نمی شه و اونا مجبورن سکوت کنند . یه لحظه زندگی رو با سکوت همیشگی تصور کن فکر کن دیگه نمی تونی حرف بزنی و باید با سکوت
حرفی رو به دیگران بفهونی .... تازه میشی مثل مترسک . بهش فکر کردی با اینکه نمی تونه حرف بزنه ولی همیشه یه حرفی برای گفتن داره . تو وجود مترسکم نوعی انسانیت هست ولی از نوع خاموش .
میدونی چرا خاموش چون قلب نداره ولی جالبه همیشه میخنده . ما آدما که قلب داریم این خنده رو از خودمون دریغ می کنیم . ما دنبال کنجکاوی هستیم کنجکاوی که تنها فرصتش
زندگیست .اون(مترسک) کل زندگیش با سکوت میگذره....
ما آدما سکوتو میشناسیم ولی جرعت تجربشو نداریم . انقدر که حرف زدیم به کجا رسیدیم یا به کجا باید برسیم . انسان تنها مخلوقی که نمی خواهد همان باشد که هست . انسان بزرگترین
راز افشا شده ی خاکه .
بیاین انسان باشیم و ارزش خودمونو بفهمیم
در سنگی را می زنم.
- منم اجازه ورود بده
می خواهم به درونت داخل شوم
و دورو برو نگاه کنم و
تو را مثل هوا نفس بکشم .
- برو - سنگ می گوید -
من کاملا بسته هستم.
حتی اگر تکه تکه شوم
باز هم کاملا بسته خواهم ماند.
در سنگی را می زنم .
- منم اجازه ورود بده .
می خواهم نگاهی به قصرت بیندازم.
- من از جنس سنگم - سنگ می گوید-
من فاقد عضلات خندیدنم .
در سنگی را می زنم.
- منم اجازه ورود بده.
نمی توانم دو هزار قرن
منتظر ورود به بارگاه تو باشم
- اگر باور نمی کنی - سنگ می گوید-
از تار موی سرت بپرس
خنده مرا نمی گشاید. خنده . خنده ی بزرگ
خنده ای که با آن نمی توانم بخندم .
در سنگی را می زنم
- منم اجازه ورود بده.
- من دری ندارم - سنگ می گوید-؟
خداوند محبت است
سلام ببخشید که خیلی دیر شد ولی به خودم قول دادم تکرار نشه . راستش چند روز پیش متنی رو خوندم که هم جالب بودهم خیلی آدمو تو فکر می برد( آیا خداوند برای بنده خود کافی نیست ).همون اول که متنو خوندم می خواستم جواب خودمو بدم ولی نتونستم یه ذره فکر کردم بد دیدم نه نمیشه اصلا هیچ جوابی نداشتم . شاید تا حالا براتون پیش امده که کودک درونتون ازتون سوال بپرس ولی صادقانه بگم برای من همچین اتفاقی نیوفتاده بود اولش به بازی گرفتم یا به قول بقیه گفتم جوگیر شدم آخه واسه من که تو این وادی نبودم اصلا قابل پذیرش نبود که یه روز هیچ جوابی نداشته باشم که به خودم بدم در صورتی که خیلی راحت جواب دیگرانو میدم تازه به جاشون تصمیمم می گیرم . پیش خودم گفتم خدایا همچین تحولی برای من زود بود سنی ندارم که بخوام از تجربه های قبلی استفاده کنم . جواب این سوال بدون در نظر گرفتن شخصی خیلی راحت ولی وقتی خودتو با وجدانت تویه سطح قرار میدی هیچ جوابی نداری اون وقته که به حال من مبتلا میشی یه جور ترس فردی که فقط خودت می تونی هم خودتو درک کنی هم بین خودت و وجدانت قضاوت کنی .
از شما دوست عزیز که این متنو میخونی خواهش می کنم اگر جواب خوبی پیدا کردی برام بنویس
ببخشید اگه خیلی دیر شد یکی از کارا مو براتون گزاشتم امیدوارم خوشتون بیاد.
موضوع کارم تاریکی لطف کنید نظر بدین .
ارزو